من وشاخ نبات

بچه که بودم کم نبود زمانایی که مامانم ماروکتک بزنه خب شایدم حق داشت ۵تابچه بودیم با کلی شیطنت اونم
یه زن جوون(بامن ۱۵سال اختلاف سنی داره یعنی وقتی همسن من بود هم داماد داشت هم
خواهردومیه بچه داشت)که بایدصبح تاشب باماسروکله میزد وقتی شهرستان بودیم جزو
متمولین بودیم پدرم معاون فرماندار بودوبروبیایی داشتیم جنگ لعنتی داغونمون کرد...
پدرم بخاطرشغلش اجازه ی خروج از شهر نداشت. ما اقلا ۹ماه ازسال مثل عشایرتوبیابونها
توچادرزندگی میکردیم ودرس میخوندیم خونمون زیربمب وموشک داغون شد خواهردوساله ام
دچارناراحتی قلبی شد ودکترگفت اگه تواین شهربمونه بچه دچارایست قلبی میشه(این
خواهرم هروقت هواپیماها واسه بمبارون میومدن موهای سرش سیخ میشد اسمشو گذاشته بودیم
رادار)خلاصه پدرم
دست زن و۵تابچه رو گرفت وبا هیچی اومد کرج .بماندکه چه
مصیبتاکشیدیم...........خلاصه که این مادره هروقت ازهرجا دلش میگرفت مابچه هارو
میزد نه که اونجورزدن هااااااامثلا نیشگونمون میگرفت.............تا زد وما
بچه دارشدیم من هیچ جوره نمیتونم کتک زدن بچه هاروقبول کنم اصلا فکرمیکنم چجوری
میشه؟چجوری میتونن؟یه بچه ی ضعیف بی قدرت دفاع ناتوان........شاخ نبات کلاس دوم
یاسوم بود که امتحان علوم داشت مامانم پیش ما بود ومنم کلی کارداشتم که آورده بودم
خونه به شاخ نبات گفتم یک درس یک درس بخون بعدبده عزیز ازت بپرسه تویکی ازدرسها
گیرکرده بود وبه مامانم میگفت حالا این باشه واسه آخر منم ازدست کارای مونده عصبی
بهش گفتم لازم نکرده همین الان میخونی وجواب میدی هرچی مامانم گفت ولش کن
دختربذاراینو بعدمیپرسم من بدترلج کردم کم کم با شاخ نبات بحثمون شد یهو برگشت گفت
سرمن دادنزن وگرنه زنگ میزنم ۱۱۰ بیاد ببردت.........منومیگی شوکه
شدم نفهمیدم چجوری دستم رو بالا بردم وزدم توصورتش گفتم: من خودم روزی ده
بارواسه مردم ۱۱۰ خبرمیکنم حالا تومیخوای واسه من پلیس بیاری...........الانم که
مینوسم حالم بدمیشه مثل سگ پشیمونم ازون خاطره ی بدکه واسه شاخ نبات
بجاگذاشتم...خودش که باخنده تعریف میکنه ومیگه منو بخشیده شماهم دعاکنین واقعا
بخشیده باشه...........
/ 0 نظر / 23 بازدید