من ومهدکودکی به نام محل کار

من بیتا...یک گشت ارشاد سیارساکت

من بیتا...ناظم مدرسه ابتدایییول

من بیتا...مبصرکلاسعینک

اینا عناوینیه که امروز واسه خودم انتخاب کردم...کافیه یک روز ...فقط وفقط یک روز به یکی از دفاتر سر نزنم...فرداش که برم رنگ و وارنگ مانکن جلوم رژه میرهمتفکر

هفته قبل از دفتر مرکزی زنگ زدن که آقای فلانی نماینده مجلس تشریف آوردن!!!

من ونیمچه همسر بلافاصله چادرهارو برداشته وشخصا شرفیاب شدیم...البته برای انجام کارش نیاز به حضور مانبود ولی همسرجان سابق گفت اینجوری بهتره...ضمن اینکه برای کاری هم که داشتیم باهاش مشورت کنیم

چشمتون روز بد نبینه تو طبقه همکف خانوم کمک حسابدار با مانتوی قرمز..مقنعه که کلا بیشتر شال گردن بود...شلوار غواصیکلافه

یعنی دلم میخواست کلا یه افق اونجا پیداکنم برم محو بشمآخ

اون رو که بلافاصله انداختمش تو انفرادی(اتاق کپی)وگفتم بیرون نمیای تا بهت نگفتم

بعد ابدارچی محترم بعد از سه بار پیغام وپسغام وخواهش وتمنا وکم کم کار داشت به پیک التماس فرستادن تشریف فرما شدن

فنجون چایی رو که برداشت تا روی میز بذاره...آبشار نیاگارا از زیر فنجون روون شدگریه

(سینی خشک نبود وآب به زیر فنجون ونعلبکی چسبیده بود) باز هی چشم گردوندم که ببینم یک افقی پیدا میشه من توش محو بشم؟قهر

خلاصه افق که پیدا نشد وبنده بالاجبار به ادامه گفتمان ادامه دادم که چشمتون روز بد نبینه...چنان صدای جیغی از طبقه سوم به همکف رسید که فکرکردم یا جایی اتیش گرفته یا کسی رو مار نیش زده!!!اوه

میخواستم دنبال افق بگردم واسه محو شدن که یادم افتاد قبلا گشتم نبوده پس بخودم گفتم نگرد نیست وبا یک عذرخواهی کوتاه رفتم بالا!!!

مدیر طبقه سوم گفت دوتا ازخانومها دعواشون شده وفرستادمشون بالا

گفتم شانس آوردین که پایین مهمون دارم..فردا میدونم چی کارتون کنمخیال باطل

فرداش اول وقت از دوربین گزارش خواستم...خانوم مبم با دوست پسرش به اختلاف وقهرو دعوا میخوره ..شماره اش رو به خانوم ر میده که میانجیگری کنه

خاونم ر با دوست پسر خانوم میم دوست میشه..خانوم کاف خبر رو به میم میرسونه

وکار میکشه به گیس کشی وحتی گاز گرفتن!!!!تعجب

گقتم اول میم رو بفرست بیاد...

همینکه رسید شروع کرد به قسم خوردن که خانوم بیتا بخدا من کاری نکردم بجون مامانم من دعوا نکردم...یعنی هرجمله با یک قسم شروع میشد

گفتم میدونی که من از قسم خوردن بدم میاد...یکبار دیگه قسم بخوری درجا اخراجت میکنم...

گفتم جریان چیه؟همینکه خواست قسم بخوره گفتم حواست باشه که فیلم دوربین رو برام فرستادن

اینو که شنید شروع کرد به گریه ونفرین خانوم ر...چنان نفرینهایی میکرد که یه لحظه شک کردم این 26 سالشه یا 62نیشخند

خلاصه کل مغزم رو که خورد گفتم یک هفته از حقوقت رو برای تنبیه کم میکنم..تعهد هم میدی....بعدبرمیگردی سرکار

حالا برگرد سرکارت...

به محض برگشتش به دفتر گزارش کردن که رفته وبه مسیول دوربین که بخاطر بیماریش بچه دار نمیشه گفته الهی هیچ وقت خدا تو دامنت بچه نذارهعصبانی

گفتم بدلیل همین کار اخراجه...تسویه حساب کنین وبرهساکت

بعد خانوم ر وکاف اومدن...بعداز کلی قسم وایه ودروغ تا گفتم فیلم دوربین رو برام آوردن شروع کردن به مقصر جلوه دادن خانوم میم

گفتم شماهارو علاوه بر یک هفته کسر حقوق به خانواده تون زنگ میزنم وماجرا رو میگم

یعنی باید قیافه منو می دیدین...دقیقا چیزی شبیه به ناظم دبیرستان خودم که یه پیر دختر جدی بود بسیار جدی وسختگیر...خودم تو دلم داشتم ریسه میرفتمنیشخند

دوتاشون هم مثل بچه دبیرستانیها(البته دببیرستانیهای زمان ما..نه بچه های الان که یا میگن هرغلطی میخوای بکن یا مادرشون میاد ومیگه به شما چه ربطی داره)گریه والتماس که خانواده مون نفهمنزبان

خلاصه بیتاخانوم ناظم  فرستادشون که برن وتعهد بدن که در صورت تکرار پرونده زیربغل و باید خونه ور دل مامانشون بشینن ورخت بشورن(اون وقتها مارو اینجوری تهدید میکردن)

حالا خانوم میم زنگ زده به همسرجان سابق والتماس که برگردم..ایشون هم گفته دخالت دراین امور در حیطه اختیارات من نیست...خانوم بیتا شاکی شماست که باید راضیش کنیگاوچران

زنگ زده بمن ودوباره قسم وآیه...تلفن رو قطع کردم..

دوباره که زنگ زد گفتم قسم بخوری تلفنت رو قطع میکنم..شروع کرده به گریه وزاری...گفتم شماهنوز بچه ای بذار بزرگ شدی بیا سرکار...ضمن اینکه بخاطر حرفی که به مسیول دوربین زدی ودلش رو شکستی امکان نداره اجازه بدم برگردی

پر رو پررو میگه اون رو که نفرین خدا گرفته..نیاز به نفرین من نیست!!!!

 

/ 32 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

سلام بیتاجون.خدا بهت صبر بده باچه آدمهایی کار میکنی؟ اینا دیگه کی اند؟ واقعا باهم سر این چیزها دعوامیکنن و کاربه گاز گرفتن هم میکشه. خداروشکر که من از این آدمها دور و برم نمیبینم. باید برم خداروشکرکنم که محل کار آروم و بی حاشیه ای دارم. ممنون از پستهای خوبت که آگاهمون میکنی . شاد و سلامت باشی.

صنم

پپپپپپررررررررررر رررررررروووووووووووو

رویای58

خیلی وقته می خونمت اما یادت باشه که بیتای ناظم دوست داشتنی ترین بُعد وجودیته. بووووووووووووووووووووووس

خودباخته

سلام بیتای مهربان دارم کم کم حونه رو خالی میکنم که برم ازین کشور. سرو باهوش هم کلی خوشحاله که بالاخره داره هجران تموم میشه . اگه ایم روزها کم مینویسم برات علتش امتحانات و تخلبه خونه هستش... امراقب خودت باش و لبخند بر لبانت مستدام [لبخند]

ماندانا

سلام بيتا جون خوب كردى بيرونش كردى ، چقدر آدم بايد پست باشه كه درد كسى رو تو سرش بزنه واقعاً دلم خنك شد كه جلوش موندى

یه نفر

من بیتا یه گشت ارشاد سیار وای وای[نگران]

سکوت

می خواستم تو پست نکته دارت هوش زیادم نشون بدم تا ترغیب بشی یک ادم باهوش به دوستات اضافه کنی که بدتر شد [نیشخند] ولی این پیشنهادم واقعا دوستانه است شما هم یک کتاب مثل زن بابای عزیز بنویس در مورد اتفاقات محل کارباورکن خیلی پرفروش میشه

.آزرمیدخت.

خانوم اجازه من صدای این ناظم بودن تو رو زیاد شنیدم [نیشخند] مثلا یه بار: خانوم شما کارمند مایی؟ این چیه پوشیدی؟ سریع برو بالا [عصبانی]

homa

تا کامنتمو یه جا پیدا نمیکنم به خودم شک میکنم نکنه باز جا دیگه کامنت گذاشتم.. الان هم جزو همون مواقع هست [خجالت][نگران][نیشخند]