حواس پرت

اگه کسی برای اولین بار همسرجان سابق رو ببینه اولین چیزی که به چشمش میاد یک دسته کلید بزرگ روی میزشه...نه که فکرکنین منظورم مثلا چیزی به اندازه 3یا چهار برابر دسته کلیدهای معمول هممونه....یک دسته کلید که اقلا 150تا کلید داره

این کلیدها شامل کلید اتاقها...گاوصندوقها...وکلید ورودی دفاتر تهرانه

دسته کلید دفاتر شهرستاها وگاوصندوقهاشون که دیگه حرفش رو نزنیم بهتره

تمام کلیدها هم شماره دارن وهم بر چسب خوردن... بااین حال همسرجان سابق کلید هرجایی رو بخواد بدون دیدن برچسبها هم حدودا جای قرارگرفتنشون رو میدونه

حافظه بسیار خوبی هم داره....البته درمورد مدارک حافظه اش به اندازه جلبک دریاییه...علت هم داره...میذاره توی گاو صندوق اصلی ...بعد هی اسناد ومدارک بهشون اضافه میشه وچون هیچ کسی بجز خودش اجازه دست زدن به این گاو صندوق رو نداره وخودش هم حوصله اش رو نداره...در نتیجه برای مثال برای کل بچه ها شناسنامه المثنی میگیریم(بغیراز شاخ نبات که همیشه مدارکش پیش خودمه...) وسه روز بعداز دریافت شناشنامه ها شناسنامه های قبلی پیدا میشن!!!!

یا مثلا بنده تو مشهد دفتر کار میخرم...کلی تو اداره اوقاف وثبت اسناد دوندگی میکنم کل مدارک رو آماده تحویل به ثبت وگرفتن سند تک برگی میکنم وتحویل ایشون میدم بعد که میخوام برم واقدام کنم مدارک پیدا نمیشن...

البته در یک سیستم بزرگ با کلی ورودی وخروجی اینجور مسایل بهرحال اجتناب ناپذیره

اما تو 60متر اپارتمان بنده دیگه خیلی حرفه که چنین اتفاقاتی بیفته

یعنی من اصلا در زندگیم چیزی به معنای قایم کردن...قفل وکلید کردن..تو گاو صندوق نگهداشتن معنی نداره

شلوار سورمه ایم یهو غیب میشه وبعد تو چمدونی در انباری پیداش میکنم!!

زنجیروآویزگردنم از مهرماه تالان پیدا نشده!!!

ساعتم از تو جیب کوله پشتی پیدا میشه !!!!!

هزار بارهم باخودم دعواکردم که دخترجون مدارک وطلاهات رو بذار توی صندوق ودرش رو قفل کن...اما کو گوش شنوا؟

یک هفته میذارم بعد دوباره یادم میره وبخودم میگم حالا کی تواین خونه میاد که مثلا بخواد چیزی گم بشه

هرچی باشه توهمین خونه است دیگه!!!!

ویادم میره که خب وقتی لازمشون دارم کلی باید بگردم تا پیدا شون کنم

برای مثال سال 88 یک هفته مونده به یک سفرمهم شناسنامه ام گم شد

تموم خونه رو بامادرم گشتیم ولی نبود...حتی کشوهای فریزر...یک هفته بعد خواهرم صحرا 6صبح زنگ زد وگفت میخواستی 500هزارتون شیرینی بدی اگه شناسنامه پیدا شد؟گفتم آره

گفت من 50تومن میگیرم وشناسنامه رو میدم...باتعجب پرسیدم کجاست؟ گفت اون ساک کوچولوی سفید که وقتی ازخونتون میرفتم بمن دادی یادته؟

گفتم آره... گفت تو جیب اون بود!!!!

واصولا کم کم دارم به این تیجه میرسم که یا در شرف ابتلا به آلزایمر هستم یا دوباره از نو عاشق شدم

میرم میوه فروشی و خرید میکنم...درآخر هم کمی گشنیز وجعفری سفارش میدم که سوپ درست کنم پول رو پرداخت میکنم ومیام خونه....نایلون میوه هارو آوردم ولی سبزی یادم رفته!!!

گوشت خریدم ومیرم سوپرمارکت...شیروخامه وماست میخرم ومیام خونه...میذارمشون تو یخچال تا سرفرصت گوشتها رو خرد کنم...یادم می افته گوشت رو روی پیشخون سوپری جا گذاشتم

ودر جدید ترین و فاجعه بارترین دسته گل اخیر  جمعه میرم تو عطاری که جوش شیرین بخرم

پول رو پرداخت میکنم ومیام خونه وامروز وقتی قراره برم دفترخونه ای که توش سابقه ثبت سند ندارم وحتما باید کارت ملی همراهم باشه میبینم که کلا کیف پولم نیست

تو کیفم چی داشتم؟

کارتهای اعتباری بانکهای ملی...ملت... صادرات وپاسارگاد

رمز همشون هم یکیه...یعنی اگه همسرجان سابق بدونه خونم حلاله!!!

کارت ملی...مقداری پول...وعکس از شاخ نبات وکل خواهر وبرادراش ویه عکس از خواهرزاده جان که خیلی هم دوستش داشتم

دوتا سکه طلای بسیار بسیار قدیمی که مادر همسرجان سابق وقت بدنیا اومدن شاخ بات بهم داده بود وگذاشته بودم تو کیف پولم که به یه طلافروشی نشون بدم وحدود قیمت دستم بیاد!!!!!!!!!!!

ودریغ از یک شماره تلفن تو کیف( دعوام نکنید..میدونم این دیگه آخره حماقته!!!)

شانس آوردیم همسرجان سابق مجبورمون کرده هممون اول شناسنامه هامون شماره تماس بنویسیم یا مثلا وقتی داریم میریم دفترخونه ای دادگاهی جایی وپاکت اسناد ومدارک همراهمونه حتما روش اسم ومشخصات وشماره تماس بنویسیم

حالا نشستم وسط دفترخونه وهی به مغزم فشار میارم که آخرین بار کی وکجا کیف رو دیدم...سر دفتر هم هی تذکر میده که کارت ملی رو بیارین که با کپی تطبیق بدیم

خوب...تو برج میلاد وقتی خواستیم با رزا ذرت مکزیکی بخوریم کیفم رو درآوردم ولی رزا نذاشت حساب کنم..از سریادگار امام که ماشین سوار شدم ازتوی کیفم پول درآوردم ولی راننده گفت پول خورد نداره وازم نگرفت...بعدش رفتم عطاری واین آخرین جاییه که کیف رو دیدم

به سردفتر جریان رو توضیح دادم...سردفتری که همیشه باهاش کار میکنیم زنگ زد وصحت مدارک رو تایید کرد

تو راه برگشت میرم عطاری وپسر خوشروی مغازه دار میگه ببخشید از صبح وقت نکردم برم بانک که اقلا اونا به شماره تون زنگ بزنن..هرقدر اصرار میکنم که پولی رو بعنوان شیرینی پیداشدن کیفم بدم قبول نمیکنه از قتادی براش یه جعبه شیرینی خریدم وبه اصرار بهش دادم

واقعا نمیدونم چرا  اینقدر حواس پرت شدم

دوستان بیاین دلگرمم کنین که واسه شماهم ازین اتفاقات می افته؟

 

پ.ن  دوست ندارم کامنتها رو بدون جواب تایید کنم بنابراین کامنتهای پست قبل باشه تا فرصت کنم وجواب بدم

/ 81 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایوا

من کلا حواسم به همه دارائیهام هست در هر شکل و اندازه ولی همیشه موبایلهام را گم میکنم!! کجا آنوقت؟ تو خود کیفم[تعجب]

آهو

بیتا جون سلام این اتفاقها کم و بیش برای همه رخ میده اما نکته ای که باید بهش توجه کنی این منظم بودنه است . وگرنه همه گاهی مسایلشونو جا میذارن یا کیفشون میفته از دستشون . اما اگر یکم وقت بیشتری بذاری و همیشه چیزایی که لازم نداری از کیفت بذاری خونه اگر این اتفاقها افتاد آسیب کمتری میبینی . چون کارت بانک مسئله غیر قابل جبران نیست اما گاهی یه چیزایی تو کیفمونه که ارزشش از پول بیشتره و الکی دنبال خودمون اینور اونور میبریم . ما گاوصندوق و این چیزا نداریم اما یه کشو داریم که همه مدارک توشه و تا یه چیزی برمیداریم کارش داریم وقتی ارمون تموم شد حتما حتما میذاریم تو کشو . چون اگر این کارو نکنیم به قول خودت به همون نتیجه آلزایمر و اینا میرسیم [نیشخند] خدا رو شکر که کیفت پیش آدم اهلی جا مونده بود . گم کردن کیف حتی اگر چیز با ارزشی هم توش نبوده باشه کلا رو اعصاب آدمه [شرمنده]

.آزی.

بعضی وقتا مردم حواس پرت می شن کلا یادشون می ره دوستی به نام آزی هم داشتن!!! کی بود؟ چی بود؟ کجا بود؟ :)))))))))))))

sanaz

بیتایه عزیز خیلی خوشحالم که دوباره اینجا پیدات کردم تو و نوشته هات رو دوست دارم چون چیزایه خیلی خوب رو به ساده ترین شکل بیان میکنی

بانو سرن

خیلی هامون اینطوری هستیم. همسر دائم اینجوری دلداریم می ده که: همش به خاطر آلودگی هواست. اکسیژن کم می رسه به مغزمون.[خرخون]

karma

سلام. حدود یک ماه یا بیشتر طول کشید تاوبلاگ جدید رو پیدا کردم. از وب یکی از دوستان. نمی دونم تا حالا اینجا براتون کامنت گذاشتم یا نه. یادم نمی آد (به خودتون امیدوار شدید[لبخند]) به هر حال خونه جدید مبارک یه بار دیگه هم براتون نوشتم من خواننده همیشگی هستم فقط چون اکثرا با موبایل می خونم نمی تونم کامنت بذارم. به بزرگی خودتون ببخشید. در یکی از پستها نوشته بودید شاید بخواهید رمزی بنویسید. اگه دوست داشتید که ممنون می شم اگر هم که صلاح نمی دونید که صاحبخانه شمایید. همیشه شاد باشید [گل][گل][گل]

سپیده

سلام بیتایی نازم . یک سوال تو چطوری خواننده هاتو با هم قاطی نمی کنی . من که گیج شدم دو تا سپیده هر دو از مشهد هر دو هم 15 اسفند می یان تهران هر دو هم دنبال پارچه اند فقط فرقشون اینکه یکی ظاهرا دنبال فوتر گل دار می گرده اون یکی پارچه مانتویی . الان خودم هم شک کردم من کدومم هیییییییییییییییییییییی . [متفکر]

سپیده

مرسی عزیزم. باید برم کشورهای بیگانه واسه پیدا کردنش[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

.مونیکا.

بیتا جون میدونی با این پستت چقدررر خوشحالم کردی ؟! چون میبینم یکی مثل خودم که نه حتی بدتر از خودم در این زمینه وجود داره [نیشخند]

bahar

بيتا جون كاش كلاس يوكا بري. عاليه واسه حافظه.