...

خوبم...

به لطف خدایی که همیشه بوده وهست وخواهد بود خوبم

زندگی هم با فرازو نشیبهاش میگذره...از بلندی شبهای پاییز لذت میبرم وباهمه وجودم انتظار بارون رو میکشم...اون شبی که اولین بارون پاییزی خیابونهاو کوچه مون رو خیس کرد هزاران بار خدارو شکر کردم...

شوهرخاله ثریا دوری خاله رو تاب نیاورد ورفت...بچه ها تنها شدن....اما مقاومن وقوی خیلی ساله که کار میکنن وهمیشه هم هوای همدیگه رو دارن...

یک عالمه حرف تو دلم هست واسه گفتن...اونقدر زیاد که گاهی حس میکنم ممکنه سرریز بشن وبیرون بریزن

اما راستش ازهمون روزی که دوستی برای ساختن اینجا منت سرم گذاشت وگفت لطفش رو ندیده گرفتم دیگه ازینجا خوشم نمیاد

دلسرد شدم ازش...برام شد مثل یه اتاق اجاره ای که یه نفر از سر ترحم بهم داده....بهم حس خوب خونه رو نمیده...آرامش قبل رو نمیده...حس خیلی بدیه که دست از سرم برنمیداره...

هرچقدر هم درمنتهای وجودم بدونم حتی بقدر ساخت اینجا هم مدیون کسی نیستم اما بازم حال خوشی نداره این صفحه ی عاریه ای...(که در خوشبینانه ترین حالت نه طلبکارم ونه بدهکار که یادگرفتم اگر برای کسی به اسم دوستی کاری هم کردم عشق باشه نه حساب وکتاب!!!)

نمیدونم شاید برگشتم..شاید کوچ کردم ورفتم یه جای دیگه...شاید جایی برای خودم وشاید هم جایی درکنار دوستان...فعلا نمینویسم...

لذت میبرم از خوندن کتابهای کتابخونه ام...ازگرمای کاموای رنگارنگی که با عشق میبافمشون...از کیکها وشیرینیهای خوشمزه ای که خودم وعزیزانم رو شیرین کام میکنه

وابستگی رو دوست ندارم...به اینجا بیشتر وایسته شده بودم تا دلبسته

تواین روزها وابستگیم رو کنار گذاشتم...وقتی برمیگردم که دلبسته باشم

ومثل همیشه برای همتون لبخند بزرگ خدارو آرزو میکنم وآغوش امنش رو که به وسعت دنیاست

/ 2 نظر / 41 بازدید
سحر

امیدوارم تو هم هرچه زودتر به اونها بپیوندی. جات اونجا بهتره . اینجا جای خیلی ها رو تنگ کردی . خوبه میبینم همچین کرک و پرت ریخته که حتی نمیتونی از عشق ورزیدن و عاشقی بنویسی . خیلی خوبه برو تو لاک خودت وگرنه خونه را از دست میدی . بالاخره شازده یا حاج بابا بوق که نیستن . میندازن تو کوچه و میشی ولگرد خیابونی .[نیشخند]