اگر دردم یکی بودی چه بودی....

حس وحال ننوشتن این روزهام شده درست مثل وقتی که یه مدت تو خونه باشی واصلا دیگه دلت نمیخواد از خونه بیرون بری

کلی حرف هست که دلم میخواد بنویسم اما چون تنبلیم میاد رمز رو برای دوستان ارسال کنم بنابراین هی تبدیل میشن به پستهای ثبت موقت

بهترین اتفاق کسب رتبه اول درالمپیاد ریاضی توسط خواهرزاده جان بود

هزار ماشالله چشم بد ازش بدور باشه....اونقدر که هی بهش گفتیم دلمون برات تنگ شده که بالاخره خواهرجان شال وکلاه کرد وهفته آخر تعطیلات رو تشریف آوردن.....

خواهرزاده جان که مستقیم سرخر رو کج کرد به سمت بابا حاج اقا....قرار بود با برادر بزرگ شاخ نبات کل خاندان برن ویلای پدرجون در شمال که بنابدلایلی کنسل شد...بنابراین فعلا هرروز توسط خواهر شاخ نبات یه برنامه ای دارن..از خرید وصرف غذا تا دیدن فیلم وپارک وگردشگری

وازونجایی که همسرجان سابق طی یک قرارداد نانوشته کمرهمت بسته که امسال رو به کام بنده زهر کنه هرروز یه ساز ناکوکی رو به همراه شاخ نبات مینوازن...

واین صدای نابهنجار گوش خراش دیروز دیگه چنان اوج گرفت که واقعا یک لحظه پشت تلفن درحال مکالمه باهمسرجان سابق احساس کردم همین الان قلبم می ایسته...

پدر وپسر حسابی از خجالت هم دراومدن وهرچقدر بنده ازینور خط وبرادر همسرجان سابق از یک طرف دیگه خط وپدرومادر بنده هم از پشت خط دیگه ای از تلفن شیلنگهای فشار قوی آتش نشانی رو به سمتشون نشانه میرفتیم نه تنها آتیش فرو نمی نشست که هرثانیه شعله ورتر میشد

برادر همسرجان سابق که نیمه های جنگ تن به تن مکالمه رو قطع کرد...پدرم که حریف همسرجان سابق نشد ومامان هم چندتا جیغ بنفش کشید وتلفن رو قطع کرد

بنده موندم وپدرو پسر...که باعرض معذرت یکی از یکی زبون نفهم تر شده بود...

خلاصه که بشمار سه رفتم وشاخ نبات رو بیرون بردم..یکی دو ساعتی باهم حرف زدیم...متاسفانه پدر شرایط بحرانی سن بلوغ رو درک نمیکنه وجوری بااین بچه حرف میزنه که انگار یه مرد جهل ساله است...بنابراین پسر هم حرمت پدری وبزرگی رو قورت داده وهرچی دلش میخواد میگه

سرتون رو درد نیارم که زبون سیمرغ ریختم تا پسرجان حاضر شد دست از لجاجت برداره وبرگرده پیش خودم...بخشی از لباسهاش رو برداشت وپدرش هم زنگ زد که بهترین کار همینه که پیش شما باشه(در جریان که هستید!!!! این پروزه هرساله ماست که همسرجان سابق ایشون رو چندوقتی میبره بعدمیگه بهتره پیش شما باشه وتا بچه میاد سروسامون بگیره وبه قوانین خونه بنده عادت کنه دوباره ایشون دلتنگ کاکل زریش میشه وروز ازنو روزی از نو)

شاخ نبات اومد خونه فرستادمش سلمونی لباسهاش رو جابجا کردم...شام درست کردم

زنگ زدم به دوستم افشین که شاخ نبات خیلی ازش حرف شنوی داره وبهش گفتم که بیاو با زبون خودت این شاخ شمشاد رو ازخر شیطون پیاده کن

توجه داشته باشید که در ثانیه به ثانیه این اتفاقات بزور بغضم رو قورت میدادم واشکهام رو خون میکردم وسرازیر به جیگرم

شب سه تایی شام خوردیم...کلی حرف زدیم ..فیلم دیدیم وبعد خوابیدیم

صبح صبحانه رو میل کردوبعد گفت میخوام برم دوستم رو ببینم...گفتم باشه کلید خونه رو باخودت ببرو زود هم برگرد...

یک ساعت بعد.....

شاخ نبات وپدرش در دفترکار باهم کار میکنن...میگن ومیخندن وخواهر شاخ نبات در حال برنامه ریزی برای بردنشون در شب به رستورانه

بیخود نگفتن که: هرکی بچه نداره یه غم داره وهرکی داره هزارو یک غم!!!!

پ.ن بخشی از کامنتهای پست قبل هنوز مونده عذرخواهی میکنم ودراولین فرصت پاسخ میدم

/ 33 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

انگار این ضرب المثل باید اینطوری اصلاح بشه : پدر وپسر دعواکنن ، ابلهان باور کنن . والله بخدا !!!!!!!!

ماریا

ای ولا همین آتش بس هم غنیمتی بوده

.آزی.

عزیز دل من هر کی ندونه من می دونم که تو چقدر غصه خوردی و رنج کشیدی هنوز چشات جلو چشممه وقتی به زور جلوی اشکاتو گرفتی بچه ها خوبن اما بزرگ ترین رنج آدم هم مربوط به بچه شه. امیدوارم همه چی به بهترین شکل پیش بره. تو خیلی قوی هستی. می تونی درستش کنی. از ته قلبم برات دعا می کنم. می تونی کنترل کنی اوضاع رو.

خانمه

سلام بیتا جان. سال نو مبارمژک. شاد وسلامت باشی[گل]

ابام به کام

چهل...

درکت می کنم اینجور مواقع احساس خفه شدن و خفه کردن بهم دست میده . بیتاجون هرکس به نوعی گرفتاره این داستانهاست می گذره ولی چه گذشتنی ..............

karma

سلام سال نو مبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشید به قول معروف این نیز بگذرد منم یه پسر دارم فعلا دوران کودکی رو می گذرونه ولی همین دوران هم ازنظرتربیتی مشکلات خاص خودش رو داره برام دعا کنید

نگار

:))))) خدایااا خدا کنه همه ی آبیا همینقدر باهوش باشن ! میشه دعا کنین آبی قبول شههه ؟؟ :) شما آدم خوبی هستین دعاتون میگیره

سهیلا

بیتا جان برای این پست کلی مطلب نوشته بودم که الان یادم نیست چی بود اما مثل اینکه ثبت نشده . قدیما که گل پسر بد قلقی میکرد و با پدرش داد و بیداد میکردن پسر کوچیکه خیلی میترسید و ناراحت میشد . همش دلداری بهش میدادم و میگفتم مال سن بلوغشه میگذره و درس میشه . خلاصه سالیان سال همین بساط بود . کوچیکه خسته شده بود میگفت پس چرا سن بلوغش تموم نمیشه . بابا اینکه پیر شد. خلاصه باید صبر کنی تا بگذره

آشنا

چه خوش روزی بود روز جدایی اگر با وی نباشد بی وفایی اگر چه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بود امید دیدار خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگرباشد امید باز دیدن[لبخند]