ماموریت

 

واسه یه ماموریت کاری
باید برم مشهد...این چندروز همش باخودم غرمیزدم که دلم سفرمیخواد البته دلمان
سفرخارجه میخواست ولی خب چون مشخص نکرده بودیم سفرداخلی نصیبمان شد ولی راضیم راستش
دیدگاه من نسبت به مذهب متفاوته اما یه بار استاد خودشناسیم- وقتی عازم سفرحج
بودم-حرف قشنگی زد بهش گفتم فرحناز من اعتقادندارم که خدا در خانه ای در عربستان
محصوره من اعتقادندارم باید این همه راه رو برم که اونجاپیداش کنم-سفرمکه هم هدیه
از محل کارم یا بعبارتی رییسمان یا بعبارت بهترهمسرسابقمان بود-گفت همه وقتی عازم
اونجان به یک هدف میرن پس اونجا پره ازانرژی مثبت برو وازین انرژی لذت ببر وشما
نمیدونید چه سفری بود اون سفر.......که بهترین سفرعمرم شد.حالا باخودم فکرمیکنم
تومشهدهم میتونم همین حال وهواروداشته باشم برم وبا یه نگاه دیگه به اونجا نگاه کنم
جاییکه عوام وخواص غنی وفقیروباسواد وامی به یک نیت میان اگه نگاهم تونگاه خداگره
خورد واستون دعامیکنم علی الخصوص نازنین عزیز ومادرش وزن چاق-دوست ندارم با این اسم
صداش کنم-که تازه
ازبستربیماری بیرون اومده...بازم میام ومینویسم

 

پ.ن:خدایا دستم به آسمانت نمیرسد ...دستان توکه به زمین میرسد بیا وبلندم کن

 
 
 
/ 0 نظر / 5 بازدید