خوشبختیهای ساده ی من

همین الان داشتم
فکرمیکردم جرا نوشتم خوشبختیهای ساده ی من؟جرا ننوشتم ما؟البته همون من خوبه جون
شاید همونطورکه غمهامون مثل هم نیست خوشبختیهامونم یه شکل نباشه...حتی واسه خودمون
یه وقتایی یه جیزی خوشبختیه ویه روز دیکه باهاش حال نمیکنیم ـنمونه اش حضوربعضی
آدمها توزندگیمون ـالان تو مشهدم دخترهمسرسابقمان میپرسد شیربرنج میخورین درست
کنم؟این خوشبختی نیست؟۱۱سال قبل من از زندگی پدرش اومدم بیرون ولی هنوز احترام
فیمابینمون برقراره....این شیربرنج به اندازه ی بهترین غدای پخته شده دربهترین
رستورن دلچسبه....صبح رفتم دنبال کارای اداریم وقتی برگشتم میبینم رفته وواسم ملحفه
ی نو خریده که شبها بکشم روی تشکی که میخوابم...این خوشبختیه....اومدم نظرات رو
بخونم میبینم یه دوست وبلاگی که واسش پیام گذاشتم با اینکه آدرس رو درست ندادم ـ
چون آماتورم ـ گشته وپیدام کرده ودرنهایت لطف برام نظرگذاشته این خوشبختیه...به
دوروبرتون نگاه کنین وخوشبختیهای ساده رو ببینین تو افق تو دوردستها دنبالش نگردین
فقط سرگردون میشین ودر آخر هیچ...لحظه هاتون پراز خوشبختی حتی اگه به اندازه ی
خوردن یک چای داغ با دخترنازنین همسرسابق باشه

/ 0 نظر / 5 بازدید