آری شود...ولیکن بخون جگر شود

زندگی آدمها مثل سرماخوردگی نیست که یه نسخه واحد بنویسیم براشون(که البته همونم مثلا ممکنه نوع ویروسهاش فرق کنه) اینکه مثلا تو سرماخوردگی بهتره آب جوجه بخوریم..آبمیوه زیاد بخوریم...استراحت کنیم وخلاصه ازین دست سفارشات وتوصیه ها البته که کمک میکنه اما درنهایت خودِمنِ مریض بهترازهرکسی میتونم بخودم کمک کنم

پزشکم رو انتخاب کنم..داروم رو سروقت بخورم...بدنم رو بشناسم تا نتیجه بگیرم...

حالا اون بخشش که ممکنه بازم مبتلا بشم وسرما بخورم که دیگه جای خود...یعنی حتی همین مراقبتها وراهکارای مخصوص بخودمون هم ممکنه یجایی دوباره کار نکنه ومجبور به تغییراتی بشیم...

اصلا چون هیچ موقعیت وشرایطی در زندگی یکسان واستیبل وهمیشگی نیست( که اگر بود دیگه اسمش مردگی بود نه زندگی!!!چون زندگی ایستا نیست ودر جریانه) پس طبیعیه که همیشه برای یک سوال یک جوا ب ثابت نیست..برای یک مشکل یک راه حل مدام وهمیشگی نیست

خب..این همه گفتم که از خودم بگم وپسرم

بخشی از روش تربیتی من شبیه به مادرم بود..معتقد بودم بچه باید از بزرگترش حساب ببره...بدونه که باید قوانین پدرومادر رو رعایت کنه..سعی کردم اطلاعاتم همیشه درحدی باشه که وقتی میگم من ازتو بیشتر میفهمم واقعا بیشتر بفهمم

پسرم هم تا سال گذشته زبانزد همه بود...مودب...بسیار حرف گوش کن..با روابط عمومی خوب وبسیار اجتماعی

کافی بود بهش نگاه کنم تا تشخیص بده که مثلا دیگه نباید تو اون لحظه تو جمع باشه

یااینکه یعنی باید بره وبخوابه..یا بدرسش برسه

وخلاصه که خیلی هم از خودم وهم از پسرم  راضی بودم

ازونجایی که همسرجان سابق علاقه زیادی داره که بچه هاش باهم بزرگ بشن ودم دستش باشن خب تو همه این سالهای بعد از جدایی هرازگاهی گفته دیگه بچه بیاد وپیش ماباشه

وازونجایی که خداروشکر میدونم چیزی برای بچه ها کم نمیذاره هروقت گفته مخالفتی نکردم وگفتم باشه

اما سال گذشته این جابجایی دقیقا هم زمان با سن بحرانی یعنی زمان بلوغ شاخ نبات بود

به خونه پدرش یه پارک نزدیک بود...چندتا مرکز خرید وپاساژهای شیک

پسری که وقتی خونه من بود تا سوپری سر کوچه نمیرفت..اصلا دوست ورفیقِ تو کوچه ای نداشت

یهویی از چندساعت رفتن به پارک شروع شد وبعد مراکز خرید ویکی دوتا دوست و...خلاصه شب دیر اومدن

کجا؟؟!!! تو خونه ای که از صبح تا شب یه خدمتکار هست... وبچه هایی که معتقدن این خدمتکار چون از ما حقوق میگیره پس اجازه مداخله درکارامون رو نداره...یعنی حق نداره بگه چرا رفتی؟کی رفتی؟ با کی رفتی ودر نهایت چه وقتی برگشتی؟!!!

پس کنترلی درکار نبود..خب منم ساعت 4برمیگشتم خونه وچون فرحناز اکیدا توصیه کرده بود که تمام مسیولیت بچه رو به پدرش میدی ودیگه مداخله نمیکنی تا خود اون آدم بفهمه که نگهداری بچه کار اسونی نیست بنابراین منم بجز حرفهای معمولی با پسرم حرف دیگه ای نمیزدم

کم کم غرغرهای همسرجان سابق شروع شد...

خانوم بچه ات تا دیروقت بیرونه...دوستای مناسبی نداره..حرف گوش نمیکنه...دعوا میکنه..حاضر جوابه...وهزاران حرف شبیه به این

من چیکار میکردم؟درظاهر دخالتی نمیکردم ومیگفتم من دخالتی نمیکنم وبمن مربوط نیست

اما روزایی بود که اونقدر اشک میریختم که فکرمیکردم این لامصب چشمِ یا چشمه؟

نمونه اش: یازده شب زنگ میزد که این بچه هنوز نیومده خونه بیا برو دنبالش!!!کجا رفته؟ نمیدونم!!باکی رفته؟نمیدونم!!! ومن باید ازمرکز شهر برم شمال شهر وتو تک تک مراکز خرید دنبال بچه بگردم!!!

قسمت جالبترماجرا کجاست؟ماشینم رو فروخته بودم گاهی اون وقت شب آژانس نبود

اونوقت آقا راننده وماشین داشت اما اونارو نمیفرستاد دنبال بچه اش!!!!چرا؟؟؟؟ من مادرم وباید برم دنبال بچه ام!!!!!

اینکه تو اونروزا چقدر  حمیده وبچه غول وازرمیدخت همراهی کردن...دلداریم دادن..مراقبم بودن وشونه هاشون پناهگاه اشکهام شد وصف ناشدنیه

حضورشون کمک کرد کم نیارم...ومحکم سر حرفم وایسادم که شما خودت خواستی بچه رو ببری وحالا هم مسیولیتش رو بپذیر

هرکدومتون مادرین میفهمین چی میگم؟اینکه با اون باور قدیمی وتکراری که مادرخوب باید از همه چیز خودش بگذره وخودش رو فدای بچه اش بکنه و...بجنگی

اینکه پدر بچه در نهایت خود رایی واستبداد ودیکتاتوری محض تصمیم بگیره وبچه رو ببره وبعدشم در کمال بی مسیولیتی وقتی گند زده به همه چی بگه بیا بچتو!!!دقیقا باهمین لفظ!!!ببر وما نمیتونیم نگهداریم!!!

ومن بعنوان مادر بچه وقتی سر حرفم وایسم که بمن مربوط نیست ومسیولیت کارتون رو بپذیرین وایشون هم متهمم کنه که تو چجور مادری هستی..دیگه آخر ستم بود!!!

گرفتار یک جنگ نابرابر بودم...قدرت پدری که دوستش دارم وبراش احترام قایلم وهرروز چشممون تو چشم همه ومیدونم خطاهاش از عمد نیست وفقط از نابلدیه...مهرمادری برای بچه ای که از وجودمه وعاشقشم ومثل هرمادری هزاران آرزو براش دارم....و ایستادن سرحرفم چون میدونستم درست میگم وچاره ای جز تحمل نیست که همسرجان سابق بدونه نگهداری بچه ها فقط خورد وخوراک ودرس وپول نیست

که بفهمه من بعنوان یک مادر که وقتی بچه اش 4ساله بوده طلاق گرفته اما نرفته ومونده وبزرگش کرده یعنی چی؟درسته که هیچ وقت درمورد هزینه های بچه کوتاهی نکرده وهرگز برای این موضوع باهم بحث وجدلی نداشتیم اما این ادم وقتی بچه دچاراون بیماری شد ومن مثل مرغ سرکنده پر پر میزدم وازین دکتر به اون دکتر میرفتم..تو دفترکارش نشسته بود ونهایتا فقط گزارش مراجعه به پزشک رو ازمن میگرفت....

وقتی موقع ثبت نام بچه بود این من بودم که زمین وزمان رو بهم میدوختم تا بهترین مدرسه رو پیداکنم..توصیه وسفارش بگیرم..برم وبیام..تلفن ونامه وخواهش وتمنا تا وقتیکه نامه ثبت نام نوشته بشه وبعد یهویی ایشون وشازده پسرش تصمیم بگیرن که ای بابا خانوم بذار بچه با دوستاش مدرسه ای که میخواد بره!!!!

ادامه دارد....

/ 22 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرانك بانو

من پسر ده ساله دارم و از حالا از پسش بر نميام چرا ؟؟؟؟ چون پدرش تمام وقت پشتيبانشه!! همه اش هم ميگه : خانوم چكارش داري ؟ خوب دوست نداره فلان كار رو بكنه و.......اونهم جلو ى بچه. و اين ولش كن ها باعث شده كه ديگه كنترلش از دستم در بره . و تازه آقا ده سالشه . فكر كن به دوران بلوغ برسه چكار بايد بكنم ؟؟؟؟؟

نقره

1.تبریک میگم به همسر جان سابق که عنوانشون برگشت 2.غبطه میخورم به صبرت.آفرین به بیتا جون.ی پسر دسته گل رو تحویل پدر میده. پدر با روش غلط پسرو سرکش میکنه (ببخشید از این لفظم کلمه بهتر پیدا نکردم) و مادر بخاطر اینکه نتیجه درست رو بگیره صبر میکنه با اینکه میبینه هر چی رشته داره پنبه میشه اما صبر میکنه. 3.یعنی 100 سال بدوم نمیتونم اینجوری صبوری کنماااا 4.لطفا بگو چیکار کردی وقتی تحویلش گرفتی 5.چقدر خوبه با همه این تفاسیر ادب و احترام بین شما و همسر جان حفظ شده.ینی خدایی قاطی نکردی ی چیزی بگی؟همون موقع که میخواست بری پیداش کنی؟

بهار

فقط کسی حرفات رو می فهمه که کشیده باشه این دردسرها رو ... تحمل کردن پسرا تو سن بلوغ واقعا سخته ... من با پرنس مشکلی نداشتم ولی خدا میدونه که چی کشیدم تا مهندس اون دوران بحرانی رو پشت سر گذاشت ... ولی به قول خودت خوبه که میگذره ... خدا رو شکر که به آرامش رسیدی دوست من

افسانه

بیتا جان کیک مرغو که دستورشو داده بودی درست کردم خیلی خوب شد دستت درد نکنه، این غذا باید گرم سرو بشه یا سرد؟ و سوال دیگه اینکه این دستور رو خودتون ابداع کردین و میشه کم و زیادش کرد مواد رو؟ممنون عزیزم!

sara

سلام بیتا دیدی یادم رفت جریان ویلای کلار رو؟ خب الانم دیر نیست. ویلای آقای رفیع نژآد. از هر کی بپرسی نشونت میدن. واسه غذا هم اونجا بهترین گزینه اسماعیل آشپز هستش که بهترین غذاخوری منطقه اس. انشاء الله شاخه نباتت روزگارت رو به شیرینی عسل کنه. این روزها میگذره و چون می گذرد غمی نیست. من از حالا ماتم یک سال دیگه و بلوغ دخترک رو دارم. وووووووووییییییی....

چهل...

بیتاجون ما هم یک دیکتاتور داریم دقیقا مثل همسر سابق شما باهات کاملا همذات پنداری می کنم

مريم

بيتا جان من عاشق بچه ام.اما وقتي به سن بلوغش فك ميكنم از ترس قالب تهي ميكنم.مخصوصا كه پسر هم باشه.واقعا بهت غبطه ميخورم كه بچه اي كه تربيت كردي مايه مباهات خودت و اطرافيانته .اميدوارم زير سايه پدر و مادر با عزت بزرگ بشه.و عاقبت بخيري شو ببيني

فریبا

یعنی همسرت دوباره ازدواج کرده و بچه دیگه ای هم داره ؟میشه خلاصه ای از وضعیتت رو به منم بگی تا بهتر متوجه بشم ؟ممنون

سوگل

واقعااين دوران سخته حالادخترمن زياداذيتم نميكنه ولي گاهي اوقات واقعاصبرم تموم ميشه مثل وقتهايي كه پدرش توبعدمذهبي خيلي بهش گيرميده[افسوس]

یه نفر

[نگران]