آنچه گذشت یا بیتای سرخوش از زمانه

چشم من شروع میکنم ولی اگه هرجاش قطع شد بدونین تقصیر من نیست دیگه...قطع اینترنت وبرق وهک شدن یهویی وبلاگ توسط عناصر مزدور و یهویی سررسیدن همسرجان سابق رو سر بنده و...تلفن وموبایل وخرده فرمایش کارمندهاو.....خنده

باشه باشه...ببخشید الان شروع میکنم(یکنفر محکم زد پس کله ام)گریه

دوستان همگی خوبین؟خوشین؟. اوضاع بروفق مراده؟دماغتون چاقه؟(وا اااا...توعصر جراحیهای زیبایی شما هنوز دماغتون چاقه؟...خب برین لاغرش کنین دیگهتعجب)

منم خوبم..قربونتون برم...ای میگذره دیگه...شاخ نباتم خوبه...کماکان به خرده اذیتهای دوران بلوغ مشغوله..تازگیها هم که ویرش گرفته سگ بخره....خیال باطل

همسرجان سابق ونیمچه همسر هم خوبن...البته تک تک خوبن..خودشون دوتا باهم خوب نیستن وقهرن.چشمک..میگم چه خوبه من طلاق گرفتما وگرنه الان از شدت خوشحالی که این دوتا باهم قهرن بعید نبود سکته کنم یک ورم فلج بشهنیشخند.....ولی چون دیگه نسبت سببی بنده باهمسرجان سابق قطع شده دلم واسه همسرجان سابق میسوزه...چرا؟

چون وقتی اشتی باشن نیمچه همسر خودش میاد وسرمیز میشینه وصبحانه یا نهارش رو میخوره ولی وقتی قهرن همسرجان سابق از ترس اینکه ایشون کار رو ول کنه وبره خونه اش(من به محض اینکه قهرکنیم کل کار رو زمین میذارم وبه راننده میگم همین الان من رو ازین خراب شده ببر بیرون...وبا خوشحالی تموم میپرم تو آغوش خونه نازنینمخنده)باید هی بگه خانوم..خانومجان..خانومعزیز(هیچ وقت خداروشکر نمیگه همسر..همسری..همسرعزیزم!!!!مژه) لطفا تشریف بیارین صبحانه بخورین...نهار بخورین...شیر میخوای؟ بگم برات سرشیر بخرن(آخه نیمچه همسر خیلی شیکموئه)

خلاصه که یه ناز بازاری میشه که بیای وببین منم هی باید مثل اون بچه که همراه شیر فرهاد وسحر ناز میرفت بیرون عق(عووووووووووووووووووق) بزنم ازین عشقولانه هااوهچشم

(میگم بنظرتون بهتر نیست این پست رو در دوقسمت بنویسم؟....اصلا میگم قسمت دوم رو رمزی بنویسم!!!! نمیدونم چرا تو این لحظه اینقدر رو مود مردم آزاری هستمنیشخند)

واما اوضاع بیتا خانوم در این چندروزی که گذشت:

هنوز دیر نشده ها...میتونیم بذاریم واسه دوقسمت...قسمت دوم رو هم رمزی کنیم....رمزش رو هم فقط خودم داشته باشم و..... نه دیگه اسم نمی برم که ریا نشه چشمک

ای بابا چقدر خشن شدین شماها امروز ....جنبه شوخی ندارین دعوا نداره دیگه...یولمن دقیقا چند وقتیه که گرفتار یک جنگ کاملا داخلی هستم....بین دونیروی بسیار قوی هم گیر کردم...یکی گیسامو گرفته ومیکشه اون یکی هم هردفعه هرجا که دم دست باشه گاز میگیره

نیروی اول نوشتن پست دراین وبلاگه...کلی حرف دارم وتعریف کردنی...نیروی ساپورتر این بخش  علاوه بر کلیه دوستان  وخوانندگان عزیزتر ازجان ....معرف حضور همتون هست...برو بچ ...آزی!!! آزی...بروبچ

من واین دختر اصلا یه رابطه خاص داریم...خیلی وقت هم هست که این رابطه برقرار شده(پارسال یکی رفته بود وبه آزی گفته بود تو وبیتا لز×بین هستین؟تعجب)یعنی عمق رابطه(شما بخونید فاجعه) دراین حده

خب آزی تا ازمن بی خبر میشه مثل اسفندرو آتیش بالا وپایین میپره...کامنت میذاره...مسیج میده...زنگ میزنه والان هم که دیگه جفتمون تو واتس آپ شب ونصف شب عالمی داریمماچ

بنابراین ازونجایی که ارادت بسیاری به خواننده ها ودوستای عزیزم دارم ومهمترازون عشقی که به آزی خانوم دارم ..سعی میکنم اقلا هفته ای سه تا پست رو بنویسم(حالا شایدهم دوتا...خوبه شماها مسئول حسابای روز قیامت نشدینافسوس)

اما..اما شما که خبر ندارین اون یکی نیروی قوی که دمار از روزگار من درآورده وبطورکلی خواب وخوراک وکار وامور منزل رو بهم ریخته چه قدرتی داره؟..البته باعث وبانیش معرف حضور همتون هست...معرفی میکنم: بچه ها آیدا...آیدا بچه ها

ازروزی که من به دام اعتیاد گرفتار شدم  وساقی شد آیدا باورکنین زندگی  ندارم....خیلی که زود بخوابم میشه ساعت 3صبح...خب معلومه که وقتی عصر برمیگردم خونه دارم به زمین وزمان چنگ میزنم که یه جا پیداکنم ویک ساعتی بخوابم

نتیچه چی میشه؟ شب خوابم نمیبره ودوباره پروژه سریال دیدن تا 3و4صبح برقراره

آدم معتادم که تکلیفش معلومه....وقتی نشئه است تو هپروته وقتی هم خماره خیلی حال وحوصله تمیزکاری خونه وزندگی رو نداره...یعنی این روزا فقط یجورایی کار خونه رو سَمبل میکنم بره...یریزه جمع وجور کردن هال وبعدش یه جارو برقی...ظرفهارو میشورم وجابجا میکنم ودیگه دستمال کشی وبخارشور واین قروفرا رو بیخیال شدم...

تواین اوضاع آشفته دلاک جون مسیج داد که تا کادوی تولدت بیات نشده قرار بذار بیام ببینمت...بهش گفتم بذاریم واسه یکشنبه که حمیده هم باشه...

ظهر شنبه حمیده مسیج داد :عصر خونه ای؟ گفتم قدمتون روی چشم... بعدش هم زود تند سریع به دلاک مسیج دادم که توام بیا....قربونش برم من...طفلی  با اون همه خستگی از کار اول رفته بود خونه کادو رو برداشته بود وبعددوباره کلی مسیرعوض کرده بود که بیاد پیش منبغل

حالا  اوضاع خونه رو میگی؟جنگ جهانی سوم!!!!بمب ترکیده بود...بدوبدو اول هال رو تمیز کردم که این طفلی ها وقتی میرسن جا واسه نشستن باشه بعد چای ومیوه وبساط قلیون رو ردیف کردم ودرآخر هم ظرفها رو شستم

حمیده زودتر رسید...بهش میگم بنظرت الان تو زمانی هستیم که من بتونم بهم ریختگی خونه رو به خونه تکونی عید ربط بدم؟!!!!!نیشخند

یه نگاه عاقل اندر سفیه بمن کرد وخیلی جدی گفت...نخیر(کون ×گشاد خانوم!!!!) هنوز دوماه تاعید مونده!!!! عصبانی

جمله داخل پرانتز به نقل از حمیده جونه وبنده هیچ مسئولیتی در برابر آثار مخربش در خوانندگان زیر سن قانونی ندارمقهر

جای همگی خالی....سه تایی اونقدر به زمین وآسمون خندیدیم که خستگی یکروز شلوغ وپراسترس کاری ازتنمون در رفت

شب بادلاک نشستیم وبگردی کردیم...گپ زدیم...ویهویی حس کردم چقدرخوبه که من بااین دختر اینقدر راحتم...چقدر خوبه که دوستمه....بغل

کادوی دلاک نازنینم یه گلدون قرمز فوق العاده است که لایق زیباترین دسته گلهای دنیاست عکسش رو دراولین فرصت میذارم که سلیقه ی زیبای ایشون رو ببینید

ازون ور هم انبار جنسم رو به اتمام بود...آیداهم بی حال وحوصله بود  دیروزگفتیم دوتایی بریم دمنوش خونه طهران حال وهوایی عوض کنیم ودر پوشش دمنوش خونه ساقی عزیز مواد رو هم بمن برسونهچشمک

...هوای ابری وملس....پیاده راه افتادیم و گپ زنان رسیدیم به آدرس مذکور ...که با در بسته ومغازه خالی روبرو شدیم(قابل توجه خوانندگانی مثل بت کشمیر!!!! مغازه تعطیل شذه نرین پشت دربمونین بگین بخاطر تعریفای بیتا رفته بودیمعینک)

دیروز باید تو دوتا جلسه دادگاه حضور بهم میرساندیم(بنده به اتفاق همسر جان سابق)

من هرروزی که مجبور باشم برم دادگاه ودادسرا انگار روز مرگمه...کل انرژیم تحلیل میره

تو یکی از شعبات بعنوان شاهداحضار شده بودم..همینکه وارد شدم وکارت شناساییم رو به رییس شعبه دادم یهو قران رو از میزش درآورد ومراسم قسامه(ادای سوگند توسط شاهد ویا متهم وگاهی شاکی) رو اجرا کرد...خب راستش من به تقدس قرآن اعتقادی ندارم (البته که به  اعتقادات شما احترام میذارم واگه چیزی رو قبول ندارم دلیل بر بی احترامی کردن به اون نیست) اما بهرحال درمملکتی که قریب به اتفاق آدمها این کتاب رو بسیار مقدس واسمونی میدن وحتی برای ورق زدنش ملزم به وضوگرفتن میدونن خودشون رو ...اینکه بی هیچ پیش زمینه ای یهو به اینکار وادار بشم خیلی حالم رو بد کرد...مراسم سوگند رو بجا آوردم ومتن اظهاراتم رو نوشتم واز شعبه بیرون اومدم....اما خیلی حالم بد بود....ازینکه اینکار برای بعضیها اونقدر اسونه که حتی ازمن سوال نمیکنه شما مسلمونی؟ وضو داری؟....

وقتی برگشتیم دفتر به همسرجان سابق گفتم من حالم خوب نیست ومیرم خونه...تمام عصر رو هم که بااآیدا بودم تو پس زمینه تموم بگو بخند وشوخیهامون هی اون صحنه برام تکرار میشد....غروب که به سمت خونه میرفتم بارون ریز وقشنگی میومد...بخشی از مسیر رو پیاده میومدم اما بازم جزییات اون صحنه آزارم میداد...وقتی رسیدم خونه یهو درد میگرن لعنتی زد توی چشمهام....فقط به زور خودم رو تا یخچال رسوندم دوتا مسکن خوردم ویه لحظه ساعت رو دیدم که 8 شب بود....اینکه کی اون سردرد لعنتی تموم شد وکی خوابم برد رو نمیدونم...وقتی بیدار شدم ساعت 12 ظهر بود

همسر جان سابق اونقدر زنگ زده بود ومسیج داده بود که تازه فهمیدم وای من چقدر عزیز بارگاه همایونی هستم....بچه غول هم که طفلی بس که گفتم وقتی کار دارم وجواب نمیدم یعنی دیگه زنگ نزن ویا مسیج نده فقط تو دوسه تا مسیج و دوتاتماس ابراز نگرانی کرده بود...طفلی آزی هم که مثل یه بچه گربه نانازی برام نوشته بود من دیگه چیزی نمیگم خوووووووووووووووبدل شکسته

 

این هم شرح ماوقع تاخیر بنده در رسالت خطیر وبلاگنویسی

عکس هدایای خوشگل تولدم انشالله دراولین فرصت ممکن تقدیمتون میشه

البته اگه خوردن این کیکی که فکرکنم برای 50نفرسارش داده شده ومنم فکرمیکنم اگه نخورمش حتما سوسک میشم باعث ترکیدنم نشهخوشمزه

(اگه اینترنتم قطع نشه وسردرد نگیرم وتلفن وبرق قطع نشه و مهمتر ازهمه بخاطر این همه فرمول واکتشافات خاص دوباره مورد تهاجم دشمن مزدور جهت هک قرار نگیرم و......)از خود راضی

(میگم شماهم مثل من دوست دارین هرچندوقت یکبار ازین پستهای شکلک دار ببینین نه؟...)

خب...حضار محترم متشکرم از همراهیتون

تا پست بعدی که باتوجه به احتمالات ممکنی که عرض شد ونمیدونم چه زمانی باشه شمارو بخدا میسپرم

دوستتون دارم...وفکرمیکنم این قرصایی که خوردم عجیب شادی آورن واصلا یجور ناجوری هم خیلی شیرین وبانمک شدم امروز وهم هرچی مینویسم انگار از بودن باشماها سیر نمیشم یجورایی شدم حکایت اون یارو که وقت خداحافظی به دوستش گفت هرچی میبوسمت سیر نمیشم بخواب یه دور.......نیشخند)

این من نیستما....بیتای نشئه از قرصاشه!!!!!!!!!!!!!

پ.ن قول میدم کامنتهای مونده از پستهای قبل رو تاامشب جواب بدم....اصلا اینقدر سرخوشم الان میتونم کوه ودشت ودمن رو جابجا کنم....مدیونین هرکدومتون اگه کاری دارین..خریدی..نظافتی...درس خوندنی..آمادگی برای آزمونی...خلاصه هرچی باشه میتونم انجام بدم براتون..فقط به ترتیب ثبت نام کنین یوقتی خدای نکرده حق کسی ضایع نشه...ازالان برای نظافت وخونه تکونی عید هم میتونین رو من حساب کنیننیشخند

بعدانوشت: اونقدر برای ارسال این پست پرشین ادا واصول درآورد که کلا فاز سرخوشانه ام پرید وبدین وسیله اعلام میکنم پ.ن دیگه اعتباری نداره(تا درسی شود برای پرشین بلاگ وپرشین بلاگ دوستانعصبانی)

/ 43 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک حسنا بانو هستم

عزیزم [بغل][ماچ] بیتا جون با این نوشته ما رو هم بین دو نیرو گرفتار کردی که . نیروی اول اینکه بیایم مثل آزی بگیم کجایی و بنویس و خبری ازت نیست و نیروی دوم این که بیتا جون سریالهای محبوبش رو بببینه و لذت ببره .[ابله] مجددا تولدت مبارک باشه با آرزوی بهترینها برات بیتا نازنین . [بغل] شادیهات مستدام و سایه ات بالا سر شاخ نبات و دلت پر از عشق و زندگیت پر از سلامتی و آرامش . [قلب] ضمنا با اندکی بدجنسی به اون عشقولانه سر صبحانه و نهار باید بگم ای داد بیداد از این روزگار . سر صبحانه نهار شاهد چه صحبتهایی هستی تو [بازنده] ولی من هم دلم برای همسر جان سابق میسوزه ها بنده خدا مجبوره ناز همه رو خریدار باشه که یک وقت کار رول نکنند [گاوچران]

ترنج ...ام

مطمئنا شما عزیز بدون قرص نشاط اور هم در عمق وجودت نشاط خودساخته ای داری که از وجودش نشئه میشی ... از صمیم قلب ارزوی بیرنگ شدن روزای سخت و بلند شدن صدای شادی هاتو دارم ...شادی هات پایدار عزیزم

ترنج ...ام

بهترین اعتیاد ئه اعتیاد فیلم دیدن و کتاب خوندن و خماری انتظار براش ....

.آزی.

مونا خبر نداره که من باید از تو پستای طولانی بخونم [لبخند] یعنی تو چهارتا خط بنویسی من باید هی دنبال بقیه ش بگردم[دلشکسته]

یه حوا

شرمنده ام بیتا جان. اسم قرص رو به انگلیسی بنویس چون اینجوری تلفظش معلوم نیست

سميه

[گل][گل][گل][گل]

بی

عزیزم به نظرت این پستت خیلی لوس نبود!!واقعا خدا به دور

همنفس

خوشحالم که خوبی . همیشه شاد و سرخوش باشید [گل][قلب][گل]

رها

اخ اخ من چقدر جا موندم از وبلاگت کور شدم . بابا چقدر طولانی می نویسی ادویل.. من یه بسته پر داشتم کپسول سبز رنگی نیست؟ برای مبارزه ذهنی با میگرن انداختمش دور[سوال] داشتم در ذهنم با میگرنم می جنگیدم اولین قدم ادویل نازنینم رو انداختم دور حالا می رم جای قرص اکس می خرمش [نیشخند]