انتظاری که پایان نداشت

                      

انتظار خواهر شوهر بلوند وچشم سبز وخوشگل عمه مهوش از دانشگاه هند برای پزشکی پذیرش گرفته بود...

با بچه ها تو  خاله بازی می گفتیم: خوش بحالش هند که بره ویجی(امیتا بچان تو فیلم قانون) رو میبینه

میره تو سیما قیلم قانون رو با رقص وآوازهاش میبینه

انتظار 18 ساله بود ومن 9ساله

موهای بلند وبلوندش تا کمر میرسید چشمهاش سبز سبز بود

خانوادگی قدبلند بودن...

دستامون تو دست مامان بود...از حموم نمره برمیگشتیم...روز آخر اسفند وغر غر مامان که بجنبین..هزارتاکار تو خونه مونده

تو خیابون اصلی انتظار از حموم برگشته بااون چادر سفید گلدار و شلوار جین چسبون برای مامان دست تکون داد..تودلم میگفتم بزرگ که بشم ازشلوارای انتظار میخرم.. مثل انتظار قد بلند میشم!!!

صدای آژیر قرمز بلند شد...هواپیماها تو اسمون دور میزدن...یکی داد میزد بپرین تو جوب آب...برین تو پناهگاه..مامان مارو کشید کنار خیابون...کنار بقالی داداش خانوم کوهکن پناهگاه ساخته بودن ..خانوم کوهکن معلم کلاس دومم بود.. گونی های پراز خاک... مامان همونجا نشست. هرچهارتامون تو بغلش بودیم . ..

انتظار اون ور خیابون بود ..کنار جوی اب آروم وآهسته راه میرفت..مامان داد زد بخواب رو زمین..باخنده گفت از حموم عید برگشتم لباسم کثیف میشه...

صدای شکستن دیوار صوتی...خرد شدن شیشه ها...جیغ وفریاد...بوی دود وآتیش..وصدای مهیب بمباران...

ما مثل جوجه های بی بال وپر زیر چادر مامان جمع شده بودیم..موهای آزاده بازم مثل رادار سیخ شده بود

چند ثانیه گدشت...شاید چند دقیقه..شاید هم چند ساعت...مامان تندی بلند شد...دیگه لازم نبودغر بزنه بدوین..پشت سرش می دویدیم ..خیابون شاد اباد رو زده بودن

پایین خونه مون...پشت در خونه پر بود از شیشه خورده...یکی از بمبها خورده بود تو نونوایی...من وصحرا نوبتی ازهمون جا نون می خریدیم

مامان کلید رو که تو در چرخوند نذاشت بریم تو..راه پله ها پر از شیشه...جارو که زد جوجه ها دوباره به صف شدیم که بریم تو

یک ساعت بعد...

اسم انتظار رو ازدهن بابا می شنیدم ودیگه هیچ...دهن بابا مثل ماهی بازو بسته میشد...مامان اشک میریخت وصورتش رو میکند

موجِ شکستِ دیوار صوتی..!!!!.نخاعش پاره شده..!!!میگن فلج میشه...!!!

رو تخت بیمارستان شلوار جین رو بزور تو پاش پاره کردن!!!

ومن دلم برای شلوار جین نوی عید انتظار میسوخت که چرا دکترهای بیشعور هندی پاره اش کردن..خب از پاش در میاورن...اصلا چرا صبرنکردن فامیلاش برن بیمارستان وخودشون شلوار جین خوشگل وجدب انتظار رو در بیارن...؟

وفردا...دیگه انتظار نبود...وخرداد سال بعد وقتی کنار پنجره کلاس تو خیابون ماشینهای ارتشی رو می دیدم که تو بلندگو ممد نبودی ببینی پخش میکردن..وقتی صدا میپیچید که خونین شهر شهر خون ازاد شد...انتظار نه تو هند سرکلاسهای پزشکی نشسته بود..نه کنار مامان ماهی طلا پای دار قالی

انتظار زیر خروار ها خاک بدون شلوار جین آبی چسبون تو صدلای کفن سپید دیگه نه می شنید ونه می دید

خرمشهر رو هزاران ارزوی برباد رفته ی انتظارها آزاد کرد

 

/ 66 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

چقدر درد ناک بود بیتا . جنگ برای ما کلی همکلاسی جدید جنگ زده بود با لهجه های مختلف، برای ما قلک های نارنجکی شکل بود و آژیر قرمزهایی که کلی هم برامون جالب بود اما برای شماهایی که تو دلش بودید ...

ازاده

بیتا جون چقدر زیبا نوشته بودی...میشد اون لحظه ها را دید و حس کرد... روحش شاد و افسوس بر اون همه آرزویی که بر باد رفت.

رها

سلام بیتا جونی خیلی دلم برات تنگ شده بود کفشای خوشگلت مبارک باشه عزیزم خیلی افسوس خوردم خدایش بیامرزد

مرمر

تمام خاطرات کودکی ما خلاصه میشه تو جنگ. آژیر قرمز . رفتن تو پناهگاه. ترس از دست دادن. تعطیلی مدرسه. و چه کودکی ما داشتیم .

پریسا مامان امیرارسلان

بیتا جون برای ما جنگ فقط مارش نظامی تلویزیون بود،همکلاسی هایی که وسط سال می امدن و جنگزده بهشون می گفتیم ، آهنگ علی کوچولو بود و اخبار تلویزیون ...البته بمباران را تو تعطیلات عید و خونه مادر بزرگ دیده بودم.یادمه وسط کارتون رابین هود آژیر قرمز زدن و همگی رفتیم تو زیر زمین و من حیفم می اومد کارتون را ول کنم.یه بار هم تو حیاط رد شدن موشک! را با اون زوزه وحشتناکش بالای سرم دیدم....ما جنگ را مثل شما درک نکردیم ولی من برای همه کسانی که درگیر جنگ بودن و مخصوصا رزمنده ها احترام زیادی قایلم و...از جنگ متنفررررررررم

ندا

چقدر دردناک بود. واقعا حسش کردم. چه روزهایه سختی بوده. من چیزه زیادی یادم نیست فقط آژیر خطر رو یادمه. خدا رحمتش کنه. چه آرزوهایی که به باد رفت و چه گل هایی که پرپر شدن.

ایوا

دوست دآری من گریه کنم بیتا!!! چه شبها و روزهایی بود, چه نازنینهایی در خاک جا گرفتند, چه دسته گلهایی پر پر شدند. خدا رحمت کنه همه آنها را.

بهار

میشه بپرسم اهل کدوم شهرین؟ فکر کنم هم شهری باشیم.

شقایق

تمام روزهای کودکی من پر از صدای خمپاره و گلوله و آژیر خطره. روزهایی که تا لحظه مرگم فراموش نمی کنم. از جنگ و هرچیزی که جان انسانها را می گیرد و زندگی ها را نابود می کند متنفرم. خوزستان را ضجه های مادران،گریه های کودکان،خون مردمان کوچک و بزرگ و غیرت جوانان،تکه ای از خاک ایران باقی گذاشت. مرسی بیتا جان بخاطر متن زیبایت...

مولود

جمله آخرت حرف دل خيلي هاست....جمله آخرت محشره...