توتهای دیروز..تلخیهای امروز

من وخواهرام اصولا باخانواده ی مادریم خیلی حال میکنیم ـبجاش اصلا با مامانم حال
نمیکنممم ـخاله ودخترخاله ها عموهای مامانم وبچه هاشون خلاصه بیشتر سمت طایفه ی
مادری غش کردیم مامانم یه خاله داره که خونشون در واقع خونه باغه (دوستایی که اهل
کرمونشاه باشن میدونن که اکثرخونه های محله ای بنام سراب همینجوریه)بچه که بودیم
بیشترتابستون رو اونجا بودیم وتاب بازی میکردیم ازدرخت توت بالا میرفتیم گیلاس
میچیدیم بازی میکردیم وهیشکی هم نمیگفت ساکت بچه الان همسایه ها صداشون درمیادیا میرفتیم خونه ی عموی
مامانم وشبا روتختایی که پشه بند داشت وروپشت بوم بود درازمیکشیدیم وستاره ها رو
میدیدیم ـمیگم الان ستاره ها کمترشدن یا فاصلمون باآسمون زیادشده نمیبینمشون؟ـخیلی وقتا مثل همه ی شما
دلم هوای اونروزارو میکنه روزای خوب بچگی..دخترخاله ی مامانم چندسالی از من
یزرگتربود وزودهم ازدواج کرد چندروزقبل شنیدم پسرش بخاطر ناکامی در عشق خودکشی
کردهقلبم آتیش گرفت
دخترخاله رو سه سال قبل بعدازچندسال توختم مادربزرگم دیده بودم وکلی ازقدیما گفته
بودیم ...نمیدونستم چجوری تسلیت بگم ؟اصلا چی بگم؟چه حرفی میتونه آتیش این داغ رو
تودل یه مادر خاموش کنه...بابدبختی تمام بهش زنگ زدم تسلیت ساده ای گفتم حال واحوال
کردم وحرف رو کشوندم به قدیما احساس کردم بچه شد جوون شدوجون گرفت ..گفتم یادته
بزرگترین غممون شاخه های بلند درخت توت بود که توتای درشتتری داشت و دستمون بهش
نمیرسید؟!!!!!!!!!یادته یادگرفتیم بریم رودیوار وبعدش بریم رو شاخه های
بالاتر؟وبزرگترین لذت بچگی رو باخوردن توت درشتا تجربه کنیم؟!!!!!!!حالا وقت
استفاده ازتجربه های بچگیمونه...باید پاشیم وایستیم رو دیوارغمهامون وبریم بالای
بلندترین نقطه ی زندگی وتوت درشت وآبدار ادامه ی زندگی
روبچینیم...........چقدردلتنگ شادی وغمهای بچگیمون هستم

/ 0 نظر / 15 بازدید