کودکانه

من هرگز به این باورنرسیدم که
غمهایمان را فراموش میکنیم.یقین دارم که به درد ناشی از غم عادت میکنیم مثل سردردی
خفیف اما مداوم که گاهی بامسکنی یا خرده ماساژی برشقیقه سعی در تحملش داریم....ومن
امشب در آستانه ی رمضان غمگینم...دلم برای صمیمیت وخلوص ازدست رفته ی خودم غمگین
است برای دخترکی که لاغرونحیف بود اما بخواست خود روزه میگرفت دلم برای آن ایمان
بدون سوال وجواب تنگ شده...اما به همه ی این غمها عادت کرده ام سالیان درازی است که
روزه نمیگیرم اصلا دیگر باآ ن دید وآن نگاه به مقولات مدهبی نمینگرم برای خودم آیین
دیگری دارم با تفاسیری دیگر اما بازهم دلم برای همان سادگی کودکانه که بی هیچ چون
وچرایی تکالیف شرعیش را قبول کرده بود تنگ شده...آن نگاه وطریق را فراموش کرده ام
یا به این نگرش جدید عادت کرده ام؟این برایم غم بزرگی است ومیترسم نه فراموش کنم
ونه عادت..................دلم ماه رمضان کودکیم را میخواهد با همان ترس از جهنم
سوزان باهمان ترس از عتاب وخطاب خدا درخصوص کاهلی در نماز...دلم همان سادگی کودکانه
را میخواهد...دلم آغوش خدارا میخواهد

/ 0 نظر / 25 بازدید