زنده گی کنین...نه زندگی

اولین بار که پست دلاک روبرای رفتن به کهریزک دیدم بخودم گفتم تو خرید ودوخت ملافه کمک میکنم...میدوزم وبعدش تحویلش میدم که ببره...

همون وقت آزی بهم گفت میخواد یه مبلغی به حسابم بریزه که کمکی کرده باشه...بهش گفتم دوست داری براشون روسری بخرم؟ واستقبال کرد

توبازار کلی گشتم...میخواستم ملافه ها رنگش با شستشوی وایتکس نره...روسریها تمام نخی باشه مبادا صورت مادربزرگی آزرده بشه

خریدهاانجام شد...ملافه هارو دوختم وجنگی هرروزه باخودم شروع شد...

خودم هم میرم..نه نمیرم...میرم...نمیرم...سه روز مونده به روز موعود بهونه نرفتنش هم جور شد...تو بورد ساختمون اطلاعیه زدن که 23 اسفند صبح خونه باشید چون قراره برای نصب ایفونهای تصویری بیان

بهونه خوبی بود....میخواستم به دلاک زنگ بزنم وبگم عزیزم بیاو اینهارو ببرچون من باید خونه باشم...اما انگار کسی دستهام رو برای برداشتن تلفن می بست

و درست روز 5شنبه تلفنی باهم هماهنگ کردیم که بریم!!!

سخت بود خیلی سخت...حتی همه اون لحظاتی که خواهر دلاک تو مترو ادای فروشنده هارو درمیاورد ومارو میخندوند دلم میخواست برگردم خونه...دلم میخواست تو یکی از ایستگاهها کیفم رو بردارم ویواشکی پیاده شم

روی سکوی مترو ساعت 10 صبح وقتی اون همه چهره خندون جمع شد وقتی زهرا که تقریبا از روز اول نوشتنم دوستم شده بود منو توآغوشش کشید دیگه خودم رو سپردم به دستهای خداوقلب مهربون دوستانمون....

روسریهارو با دستهای خودمون گره زدیم به سرشون...کمک کردیم خوراکیهارو بخورن...مادام نوژان رو دیدیم که بااون موهای بلوندش سایه سبزش رو با پیراهنش ست کرده بود وگله داشت که شیشه لاکش رو شکستن

موهای صورت خانوم طباطبایی رو براش اصلاح کردم وگفتم دستمزدم دعای خیرت باشه واسه عاقبت بخیری پسرم

وتوهمه اون لحظه ها اشک لعنتی امونم رو بریده بود...قلبم فشرده می شد...انگار یکی بامشت گره کرده بهش میکوبید

وقتی رسیدیم به بخش دخترای جوون معلول ازون همه عزت نفسشون جون گرفتم...هیچکدوم چیزی رو که لازم نداشت ازمون نمی گرفت...برای هرهدیه بارها تشکر کردن...دلشون شالهای رنگی گلدارمیخواست

دلشون ریمل وخط چشم میخواست...لاک وگل سرهای رنگی

ومن اصلا باورنمیکردم که دخترانی بااین سن وسال اونجا باشن

حتی اگه مثل من دل دیدن مادربزرگهای پیروفرتوت رو روی تختهای کهریزک ندارین هروقت که فرصت کردین سری به بخش ارغوان بزنین...دخترای شادومودبی رو میبینین که باهمه معلولیتهای جسمی خودِخودِ زندگین

/ 41 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

خیلی کار خوبی کردی رفتی بیتا جونی من تصمیم دارم خودم ی موسسه براشون درست کنم خداکنه که بشه

باباي عرشيا

سلام بانو شجاعت شما قابل تقديره بنظر من زندگي يعني همين تو اين همه هياهم و شلوغي دلمان براي مادربزرگ هايمان تنگ بشه مهم ترين چيز شايد اين باشه كه رفتار و حركات و گفتار ما براي خيلي از اطرافيانمان خواسته يا ناخواسته الگو ميشه دعاي خير ماهم بدرقه ي خودتان و پسر گلتون

.مونیکا. ( وقتی هنوز خورشید میدرخشه ... )

ماهم پارسال با بچه های یونی رفتیم سرای سالمندان ، براشون هندونه بردیم ولی از ما چیزای بیشتری میخواستن ، ازمون پول میخواستن که گفته بودن بهشون ندین ... یکیشون برامون شعرای قبل از انقلاب رو میخوند ... برامون میرقصید ... برای من نقاشی کشید و اسمشو نوشت و خودکارمو به عنوان جایزه گرفت ... بعدم هم من و محکم فشار داد و به سختی رهام کرد ... گفت سال بعد باید با شوهراتون بیاین ... نرین دیگه ولمون کنین ها ... حال خیلی از بچه ها منقلب شده بود ... [افسوس]

میتیل

عزیزم با مترو چطور میشه رفت؟ ایستگاه داره؟ همه رو راه میدن؟ ارغوان هم همونجاست؟ شماره تماسی نداری بهم بدی. اولین باره می خوام برم. شال رنگی ببرم...

زهرا

سلام خوبي بيتا جون

نگارا - چي نپوشيم؟

دستت درد نكنه. چقدر لذت بخشه گرفتن هديه از دستان فرشته زيبا و خوش تيپ و قد بلندي چون تو.

شکوفه

بي تا جون من خيلي دوست دارم سري به اين مراكز بزنم .. اما نميتونم .. واقعااااا نميتونم .. آخرين باري كه رفتم راهنمايي يا دبيرستان بودم .. موقع برگشت انقدر من هق هق گريه كرده بودم كه نفسم در نميومد .. [ناراحت]

ندا

بیتا جان کاره فوق العاده بزرگی بود حتما خدا جوابه این قلبایه بزرگ رو میده

فريد

سلام خيلي وقت بود که فکر مي کردم وبلاگت رو بستي. اون روز که رفتيم کهريزک يه روز رويايي بود براي هممون. انگار وسط بهشت بوديم. انشاا... دوباره پيش بياد هممون همديگرو اونجا ببينيم.

مهتاب

دلت شاد بشه که دل این بنده های خدا رو شاد کردی