مسئله این است: زیتونی طلایی یا طلایی زیتونی

دیروز 8صبح به راننده زنگ زدم که برای رفتن به آمل باهاش هماهنگ کنم

 گفت ما 6صبح حرکت کردیم !!!هم متعجب شدم وهم خوشحال گفتم لابد همسرجان سابق ملاحظه احوالات خاص بنده رو کرده وآقایون رو فرستاده....زهی خیال باطل!!!

 

به همسرجان سابق زنگ زدم که راننده که رفته شمال حالا کی میاد دنبال من که من رو بیاره دفتر؟

 یهوصدای دادوهوارش بالا رفت که خیلی غلط کردن بدون شما رفتن..گفتم وا من فکر کردم خودتون دستورش رو دادین...خلاصه که بعداز کلی جیغ وداد گفتم مهم نیست من میرم ترمینال وخودم  بهشون ملحق میشم...داستان راننده ماشین تا آمل که خودش یک پست مفصله ...

ماشالله تاخودآمل متربه متر جاده وکوه ودشت وداستان جدوابادآمل رو تعریف کرد هرچند دقیقه یکبارهم بمن میگفت سرشمارو که درد نیاوردم؟ (تودلم میگفتم بقول نقی معمولی دلم میخواد الان انگشت بندازم این دهن ترو من جر بدم)

به آمل که رسیدم تازه گفتن کارخونه بعداز نور وروبروی ویلاشهره....بالاخره رسیدم وبرای بازدید رنگ گاوصندوقها رفتم توی محوطه ساخت...

وای برمن...بهشون گفتیم زیتونی باتناژطلایی اون وقت رنگ رو طلایی با تناژ زیتونی درآوردن...

به مدیرشون که آقای مسنی هم بود میگم آخه مهندس جان این طلایی زیتونیه نه زیتونی طلایی!!!

میگه خانوم چه فرقی داره ؟چه قرمز گوجه ای چه گوجه قرمز چه آبی آسمونی چه اسمون آبی....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حیف که بخودم قول داده بودم کظم غیظ کنم...

تازه آقابهش برخورده بود که هیچ مشتری به اندازه شما مارو اذیت نکرده بهش گفتم قربون شکل ماهتون پونزده تاگاوصندوق دو ونیم تنی بهت سفارش دادیم هرکدوم هم باقفلهای سفارشی ده میلیون تومن حساب کردی...یعنی صدوپنجاه میلیون تومن نقدی وجیرینگی داری ازما پول میگیری... مشتریهای شما یه گاو صندوق میخرن برای کل عمر آباواجدادیشون ما اقلا بیست ساله که مشتری سالیانه هستیم

خلاصه که قهرکرد وگفت همینه که هست ...راننده وکارمند همراهم کلی ناز حضرت آقاروکشیدن تا رضایت داده خودمون درتهران رنگ رو بدیم برامون بسازن وتحویل ایشون بدیم...این 5تای اول رو هم که رنگ زده بالاجبار باهمین رنگ برداریم

کل مکالماتمون هم یک ربع شد...تو مسیربرگشت بشدت ترافیک وشلوغ بود ساعت 10ونیم شب رسیدم خونه یعنی چیزی نزدیک به 14ساعت رفت وبرگشت برای یک مکالمه یک ربعی...ماحصل سفر شد چد کیلو رب انارو زیتون  برای خودم و ماهی برای همسرجان سابق

 

امروز هم که پیش خانوم داداشم وقت خوشگلاسیون داشتم...صبح زود خیلی سرحال بیدار شدم صبحانه آماده کردم وپیش بسوی آرایشگاه

توراه برگشت داشتم  به بچه غول میگفتم که همیشه این وقت سال چاغاله بادوم اومده بود پس چرا امسال خبری نیست؟که یهو چشمم افتاد به چاغاله بادوم

جاتون خالی...اونقدر تندوباعجله خوردم که دل درد گرفتم

                           

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلا

دهن راننده رو باید جر میدادی[نیشخند]

مهسا

واقعا خسته نباشی بیتا جون.خوشگلاسیونتون هم مبارک باشه.

زهراباشي هذا

بيتا جون سلام.... خسته نباشي عزيزم.... خدا قوت... خيلي از ديدارت خوشحال شدم خانمي... خوش باشي

یه نفر

[لبخند]

رها

بیتا جان واسه امروز ممنونممم روز خوبی بود بین این روزهای معمولی

مونیکا

خسته نباشی خانوم. میگم این همسر سابق چقدر حساسه دست ما خانمها رو از پشت بسته!

رها

بیتا جونم زندگی همینه عزیزم تمام 14 ساعت برای یه ربع مکالمه را می گویم . یعنی 40 -50سال عمر همه اش شاید برای 10روز زندگی واقعی . نوش جونت زیتون و رب انار جای ما راهم خالی کن [نیشخند] چاغاله بادام منم می خوام [گریه] بعد اطلاع رسانی در مورد خوشگلیزاسیون خیلی کم بود اطلاع رسانی لطفاً[چشمک]

ندا

ميان ماه من تا ماه گردون/تفاوت از زمين تا آسمان است، زيتوني طلايي كجا و طلايي زيتوني كجا، تازه از كور رنگي خودش ناراحتم شده. خوشگل خانومم كه شدي، كلا بويه عيد ميدي. بـــــــــــــــــه بـــــــــــــــــه[قلب]