یک روز خیلی خوب

                   

ازخونه بیرون رفتن برای من مثل حموم رفتنه...دقت کردین هروقت میریم حموم اونقدر حس سبکی وخوبی داره که میگیم از فردا هرروز حموم میکنم...اما بعدش برای حموم بعدی(من یکروز درمیون میرم....فکرنکنین با یه بیتای بوگندو طرفین) باید یکی به ضرب زور وکتک مجبورمون کنه...این حکایت بیرون رفتن من از خونه است...

یعنی بجز دفترکارم اسم خیابون گردی که میاد انگار صدتا وزنه به پاهام بستن...لامصب نمیدونم این خونه چی داره که من رو مثل سریش بخودش چسبونده...حالا جالبترش همون مثل قضیه حمومه...چون وقتی هم که میرم اولا دیگه یکی باید به زور یاحسین منو ازخیابون جمع کنه دوما هی بخودم میگم...واااااااااااا...تو خونه چی داره آخه دختر؟..ازین به بعد دیگه اقلا دوبار درهفته میام بیرون...البته وقتی وجدانِ شیر بیتا تو گوشم میگه آره ارواحِ خیکت دیگه کلا خودم رو میزنم به کری!!!!!

امروز با دلاک قرار داشتیم....دخترمون در حال خرید ودوخت ودوز جهازه...قربونش برم من که چقدرم امروز قیافه تازه عروسها رو داشت...

خلاصه که دل شاد وخجسته دوتایی تو بازار چرخ میخوردیم وهروکر میکردیم...هرچیزی هم که خیلی گرون بود یه ایراد وعیب الکی روش میذاشتیم ومیومدیم بیرون...دِ آخه سرویس قابلمه تفلون بشه یک میلون به بالا؟...من سرویس طلای عروسیم با 6تا النگو شد 420هزارتومن....

تازه حالا چون زن حاجی شده بودم وشوهرم خیلیییییییییییییییی پولدار بود حلقه خریده بودم 730هزارتومن....چیه؟ راجع به 17 یا 18سال پیش حرف میزنم....عهد تیرکمون شاه رو که نمیگم....

اصلا چی میگین شماها؟...وقتی میگم  قابلمه هاخیلی گرونه شماهم بگین بله خیلی گرونه...آهان..حالا شد!!!!(چه معنی داره رو حرف من حرف بزنین)

خوب..حالا کلی راه رفته  بودیم....حرف زده بودیم..مهمتر ازهمه پول خرج کرده بودیم....اونم نه پولای بادآورده شوهر...پول خودمون...پول عرق جبین...پول زحمت کشی وعرق ریزون تابستون وسگ لرز زنون زمستون!!!!

نتیجه چی شد؟ گشنه مون شد...کجا بریم؟...

هی وای من..هی وای من...یعنی این دختره یک جا  منو برد که اصلا یه چی میگم یه چی میشنفین....

از سگ لرز زدن تو خیابون تا میز خالی بشه ونوبتمون بشه...از اینکه همچین صبحانه هم نخورده بودیم وشدید گرسنه که بگذریم...واااااااااای چه غذایی...چه فضایی...چه گارسن باحالی...لامصب پسره اقلا 6تا گوشواره داشت...

پیرسینگ ابرو ولبش که اصلا باآدم حرف میزد...مژه نگو بگو مژگون... دون دون...رنگ عسلی تیره....اصلا آدم رو تو خودش ذوب میکرد...حالا این دلاک حسود هم همینکه دید دل این پسره پیش من گیر کرده از حسودی میگه بیتا مژه هاشو ریمل زده...!!!!

هی میگم آخه دختر جون ریمل کجا بود...اینا مژه نیست تیرکمونه...به گوشش فرو نمیرفت که...

همین که دلبرکم اومد که سفارش بگیره من همچین زیرپوستی خیره شدم به اون چشمهای آهو وش ودیدم بله..مژه هاش خدادادی اینجور زیباست....مثل تیرازکمون درمیره ومیشنه به دل ببننده...یکی مثل من چشم دل داره وخوب اینجور تیرها عاشقش میکنه...یکی هم مثل دلاک فقط چشم سر داره...خب میخوره به چشمش کور میشه وبعد الکی میگه ریمل زده...واه واه خدا بدور...حسادت چکارا که با این آدمیزاد نمیکنه!!!!

سفارش رو دادیم وشروع کردیم به گفتن از هردری....از آقای خواستگار دلاک وکابینتهای خونه اش و تزیین در شیشه مربا...تا دخترخاله های من و قضیه *ترکوندن دخترخاله کوچیکه*...انیمیشن های نیروی انتظامی که 5_6سال پیش پخش میشد ومامان من ومامان اون وخواهرشوهر ومادرشوهر....نشستهای 5+1 وکنفرانس برلین...خلاصه یهو من گفتم..دلااااااااااک چهل دقیقه است منتظر غذاییم.....(حالا اینکه من ِهمیشه معترضِ در رستورانها چرا خودم  چیزی نگفتم وصدای اعتراضم تا رییس صنف رستوران داران نرسید..که خب دیگه تابلوست....یعنی حتما باید اشاره کنم که خب عشق مژگون بلندم اونجا بود وخوشش نمیومد صدای خانومش بلند شه ونامحرم بشنفه!!!)

دلاک هم سروگردنی چرخوند وانگشتی تکون دادوآقامون!!!! رو صدا زد....واااااااااااا آقا ما چهل دقیقه است منتظریم...غذامون آماده نشد؟

ای به قربون قد وبالا واون موهای مش شده اش بره مادرش....عشقم خیلی جدی گفت:خیر...وقتی آماده بشه براتون میاریم!!!!

بعدهم باسن مبارک رو کمی متمایل به چپ وراست کرد ودرافق انتهای رستوران محو شد!!!

وچنین بود که مشت محکمی با یک جواب منطقی بردهان دلاک کوبیده شد...حرف حساب زد دیگه...اگه غذا آماده بود میاورد دیگه...مرض داشت که عشق ازلی وابدیش رو که برای اولین بار اومده اونجا بیخودی معطل کنه!!!!

خلاصه همینجور که ما درحال بحث در مورد کلیه مسایل زنده ومرده دنیا بودیم غذا رسید

توهمون اوضاع یه سوال مهم به ذهنم رسیده بود که باید از دلاک میپرسیدم(نپرسین چی بود...چون خودمم یادم رفته..البته هرکی نگاه غضبناک دلاک رو که مثل شیرگرسنه به غذانگاه میکرد می دید یادش میرفت)خیلی سرخوشانه پرسیدم راستی دلاک جون فلان چیز چی شد؟

خانوم یه نگاه یوری بمن انداخت وگفت الان وقت سواله(آدم یاد بچگی هاش می افتاد که بابا مامانها میگفتن بچه جون آخه سرمیز غذا وقت حرف زدن وسوال کردنه!!!غذات رو بخور)

واما غذا...غذا نگو..بگو مایده بهشتی....خوشگل..خوشمزه...تو ظرفهای چینی گلسرخی که آدم رو یاد خونه مامان بزرگها می انداخت....البته خوشمزگیش با حضور دلاک جون وعشقم که در افق منتهای الیه غرب رستوران یه تصویر محو ازش داشتم صدچندان شده بود

بهتون توصیه میکنم حتما یه سر به رستوران گل رضاییه تو خیابون سی تیر بزنین...هم کیفیت غذاش خوب بود وهم قیمتهاش...

دکور قدیمی که آدم رو یاد خوشیهای مامان باباها میندازه که دستی دستی گند زدن بهش وتحویل ما دادن که یک وقتی خدای نکرده آب خوش از گلوی ماها پایین نره!!!!

خواستم لینکش رو براتون بذارم ولی بلد نیستم تو پرشین چجوری اینکارو میکنن

روز فوق العاده ای بود....وقت برگشت بخونه...بخودم گفتم: دیگه ازین هفته اقلا هفته ای دوبار ازین برنامه ها واسه خودم میذارم(این قسمتش رو که شیربیتای درونم یکدونه محکم زد پس کله ام وگفت خالی نبند رو شما نشنیده و ندیده بگیرید)

این هم لیست قیمتهای قدیمش!!!!

 

         

*دخترخاله کوچیکه تعریف میکرد که وقتی 5یا6ساله بوده یروز گرم تابستون خواهر بزرگه بهش پول میده که بره لواشک بخره(ای کارد بره تواون شیکمش)...دختربچه تو اون گرما وکوچه خلوت میره سوپری وخرید میکنه ته کوچه یه مردی که رو موتور نشسته بوده همین که بچه رو میبینه عضو مذکور!!!! رو درمیاره وبه دخترخاله کوچیکه میگه میخوام بترکونمت!!!! آقا طفلی این بچه میشینه کف کوچه و دِ گریه بکن که ترو خدا منو نترکون....حالا جالبه که میگفت نه میفهمیدم اون عضو مذکور اونم بااون قد وبالا چی هست(خب بچه نهایتا شومبول داداشش رو دیده بوده دیگه...نمیدونسته که مال آقای بترکون چیه؟) نه میفهمیدم  بترکونمت چه معنایی داره...فقط میدونستم که ترکیدن چیز خوب ودلنشینی نیست*

/ 29 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهربون خانوم

نمیدونی چقدر خوشحالم که ادرس جدیدتو دارم. وقتی دوستام وبشونو حذف میکنن و میرن بی اندازه ناراحت میشم. انگار یه تیکه ز قلبم کنده میشه. خوشحالم که دوباره هستی.

.آزی.

می دونم برف داشتین کامنت برات گذاشتم که! من برای این پستت سه تا کامنت گذاشتم. دیشب و امروز فکر کنم 3 تا دیگه گذاشتم. قربون خدا برم نه عمومی رسید به دستت نه خصوصیاش

heti

منم سخت بیرون می رم ولی دیگه به زور برمی گردم .چقدر خوب تو لینک نوشته فضای کافه فضای دهه ای قبله .خیلی دوست داشتم دهه 40 زندگی می کردم

عاصی

سلاااااااااااااااااااااااااااااام! وای چه خوشحال شده بیتا...

شيلا مامان رومينا

به اين ميگن كودك آزاري هي ميام نگاه كنم ببينم پست جديد گذاشتي با اين صحنه ماهي خورون مواجه ميشم اونوقت دل و روده كودك درون قيلي ويلي ميره كه من غذا ميخوام هنوز ساعت 12 هم نشده آخه اين انصافه [نیشخند]

مامان امیر وپرنی

اخ جون پیدات کردم .دلم برات تنگ شده بود نتم هم قطعه از خونه مامان میام سر میزنم .غذا نوش جان نازنینم.

ف ف

به دوستمون خوش بگذره انگار که به ما خوش گذشته به به ...

.مونیکا.

akh joon belakhare baz peiadat kardam ... Az webloge hosna residam be inja :) ejaze hast bazam hamrahet basham ?